+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388 20:39 توسط ندای اسمونی |
سلام امروز سوم بهمن فردا میشه چهارم تولد بهترین یار همیشگی من میشه به علت نا مساعد بودن هوا و احتمال قطعی اینترنت الان نوشتم تولدت مبارک به امید عمری با عزت و طولانی و سلامتی با بهترین ارزوها + نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388 10:31 توسط ندای اسمونی |
زمانه حکمت اوست......... زندگی دفتری از حادثه ها است...... چند برگی را تو ورق خواهی زد ما بقی را قسمت..... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 13:23 توسط ندای اسمونی |
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم هرچه هستی گذرا نیست هوایت بویت...... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388 11:7 توسط ندای اسمونی |
بعد از رفتنت...... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 12:55 توسط ندای اسمونی |
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 19:20 توسط ندای اسمونی |
درکشتی زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 12:29 توسط ندای اسمونی |
امروز دقیقا ۵ سال میگذره از روزی که من اومدم اما دیر اخه ماشین با تاخیر اومد توام گفتی این نمیاد اما من ۹.۳۰ مبدان ارژانتین بودم گشتم دیدم نیستی زنگ زدم ناراحت بودی گفتی باش تا بیام منم با دوستم رفتم نشستم تا بیای من تنها نشستم دوستم رفت تا یه جایی بعد با یه بغل روزنامه اومدی همونجا کلی خندیدم یادش بخیر ...... بعدش بیرون گردش تفریح شام بعدم خونه یادته آهنگ نگار گذاشتی واسم ....... نمیدونی چقدر دلم برای اون لحظه تنگ شده ........... دلم میخواست امروز پیشت بودم ام نشد که بشه ....... ۵ سال خودش یه عمری میشه ها مگه نه؟ راستی خوشحالم بعد از کلی اپ کردم اونم به این مناسبت خیلی خوشحالم امیدوارم همه منو ببخشند ام دوستون دارما بازم سعی میکنم بیام امروزو خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممم تو را هم دوست دارم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 15:9 توسط ندای اسمونی |
امروز ۲۴ زمستون میگذر از زمستونی که خدا تو را افرید پس بیست و چهارمین زمستونت مبارک با بهترین ارزوها برای تو بهترین زندگیم
تولدت مبارک + نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 21:45 توسط ندای اسمونی |
سلام به همه دوستام اومدم خداحافظي كنم برم با اينكه خيلي سخته برام اما مجبورم دلم ميخواد خيلي حرف بزنم اما نميتونم نه اين اشكايي كه مياد ميزاره نه دلم رازي ميشه هميشه اينظطوري بوده هيچوقت حرفاي ته دلمو نتونستم بگم و بزرگترين مشكلم اين بوده وبلاگمو خيلي دوس دارم هم نداي اسموني و هم عشق پيروز اما نداي اسمونيو بيشتر دوس دارم اما ديگه نوشتن هم ارومم نميكنه فقظ گريه كه ارومم ميكنه بهترين چيزيه كه فهميدم دواي درد منه البته با نمازم اروم ميشم جدايي خيلي سخته اما بايد برم چون نداي اسموني ديگه ارومم نميكنه ............ خيلي وقتها كه غم و غصه داشتم وبلاگ ارومم ميكرد ميومدم همزمان با نوشتن گريه ميكردم اما الان با ديدن نداي اسموني حالم بدتر ميشه خيلي بد در حدي كه دلم ميخواد حذفش كنم تا ديگه نباشه نميدونم چرا اينطوريه شايد يه احساس زودگذر باشه و اميدوارم كه اينطوري باشه اما اومدم بگم ببخشيد زياد اذيتتون كردم راس ميگه عشق فقط همونه و بعضي اوقات يه چيزه بيشتر همين چيزه ديگه اي نيست عشق عشق خيلي كلمه زيبايي اما ديگه دلم ميخواد بازم بنويسم اما ميدونم هرچيم بنويسم بازم مياد كه بنويسم دوستون دارم امبدوارم بازم بيام به ديدنتون و ديگه دعا نميكنم عاشق باشيد شاد پيروز سلامت باشيد خدانگهدار + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 19:39 توسط ندای اسمونی |
|